میخوام از شبی بنویسم که برای همیشه در زندگی مُردم...
شبی که تمام احساساتم گوشۀ قلبم خشکید.شبی که صدای شکستن دلم را با گوش های خودم شنیدم...
اون شب پراز اشک بودم؛برای خودم،برای دلم و برای هزاران آرزویی که ته دلم آروم آروم جون میدادن و میمردن...
اون شب تو پراز خنده و شادی بودی و من پراز گریه و ناله،تو پراز عشق بودی و من ناامیدتر از همیشه سرم را به دیواری تکیه داده و زار زار میگریستم...
اون شب نگاه تو پراز آرزو بود و چشمان من پر از حسرت،اون شب برای اولین بار به شادی های تو حسادت کردم،اما باز پراز دعا بودم برای خوشبخت شدنت...
پراز دعا بودم برای تویی که همـۀ امیدی را که مدتها به من بخشیده بودی را در یک لحظه از من گرفتی! پر از دعا بودم برای شادی دلت که روزی تنها به دست من سپرده بودی و حال آنرا با عشق تقدیم به دیگری میکردی...
به تو گفته بودم اگر روزی نباشی خواهم مُرد،آن شب با تمام وجود نبودنت را احساس کردم و ذره ذره مُردم!!!
دوست داشتم فریاد بزنم و بگویم آن مرد خوشبخت که میان زیبایی های زندگی گم شده،روزی عشق پاک قلب من بود...
اما...
اما فریاد نزدم،حتی نفرین هم نکردم،تنها به روزگار سپردم که تو و عشقت جاوید باشید و میان خوشی ها پر بزنید!
تبادل
لینک هوشمند
برای تبادل
لینک ابتدا ما
را با عنوان
آرزوهای محال
و آدرس
narges0074.LXB.ir لینک
نمایید سپس
مشخصات لینک
خود را در زیر
نوشته . در صورت
وجود لینک ما در
سایت شما
لینکتان به طور
خودکار در سایت
ما قرار میگیرد.